صفحه نخست
تماس با نویسنده
اسم و رسم بنده
- codename47
* dawshali
حرفای قدیمی
بهمن ١٣٨٦
دى ١٣٨٦
آذر ١٣٨٦
آبان ١٣٨٦
مهر ١٣٨٦
شهريور ١٣٨٦
مرداد ١٣٨٦
تير ١٣٨٦
داوشا و آبجیا
آبجی سپیده
داش مازيار
آبجی مرجان
آبجی المیرا
آبجی مهناز
آبجی پت
آبجی آرمیده
آبجی گیلاس
آبجی سارا
آبجی دریا
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی رفقا
آینده...
فقط یک امتحان دیگه مونده تا فارغ التحصیلی، تا
پایان یک دوره، تا ورود به یک سردرگمی جدید. (حالا هنوز زوده برای صحبت از خاطرات
تلخ و گاهی شیرین این چند سال) الان دیگه موقع تصمیم گرفتنه! اولش که اومدم دانشکده،
100% می خواستم تخصص شرکت کنم وه محقق بشم. اما وقتی کم کم با واقعیات روبرو شدم
دیدم برای یک داروساز این احمقانه ترین کاره! توی این 5-6 سال چه گلی به سرمون زدن
که از این به بعد بخوان بزنن؟ الان وقتی دانشجوهای PhD
اما خودتون ببینید، این نمونه ها مشتی از خروار
تلاشهای 6 ماه گذشته ی من برای گرفتن بورسه: (نقطه چین ها یعنی مواردی که مشمول
خود بستگی شدن)
** من مجبورم از خود خارجی ها بورس بگیرم چون 1.
یه بابای پولدار که بتونه خرج تحصیل یا حتی زندگیمو توی اروپا بده ندارم. 2. ریش و
پارتی هم برای گرفتن بورس دولتی ندارم.
Dear Ali …,
Marc …
----------------------------------------------------------
Dear Mr. …
Thank you very much for your interest in working with us. Unfortunately, I will
not have an open position in the near future, and I can not yet foresee the
situation in late 08/early 09.
best wishes,
Harald …
-------------------------------------------------
Hi,
----------------------------------------------------------
Dear Ali …
You have recently applied
to the international PhD program at the … of the University of …, ….
The PhD Committee has met to discuss the
applications of the candidates for the PhD fellowships.
I regret to inform you that you were not among
those selected for further review.
Sincerely Yours,
Anne …
----------------------------------
Dear
Ali,
Margot
…
تا آخر شهربور که گرفتار امور پایان نامه و سربازی هستم، به این تلاش برای پذیرش گرفتن ادامه میدم، اگر نشد، دفاع میکنم و میرم داروخونه میزنم. فقط گفتم که بدونید! و نوشتم که محتوم بشه برا خودم!
*راستی من داش علی هستم، چون رمزم رو مثل بقیه رمزا! فراموش کردم! مجبور شدم با اسم 47 بیام!
مثلا خاطرات
ساعت 1 شب
یه ورق آلپراز بده!
آلپرازولام فقط با نسخه پزشک!
خوب دیاز بده!
نمیشه عزیزجان، داروهای خواب و اعصاب بدون نسخه
نمی دیم.
اینجا نشستی وظیفته بدی! پس چه کاره ای اینجا؟
من با شما دیگه حرفی ندارم بفرمایید بیرون.
از این به بعد مرحله ی شنیدن انواع فحشهای نیمه
رکیکه که دیگه عادت کردیم!
ساعت 1:30 دقیقه
بگیر، حالا مجبوری بدی
نسخه رو نگاه می کنی، انگار طرف دیکته کرده و
پزشک نوشته
آلپرازولام1 50تا، فلورازپام 30تا، آمپول
دیازپام 2تا، لوراز1 50تا!!
ما از چی دفاع می کنیم؟
---------------------------------------------------
آقا یه 6.3.3 بدین
پنی سیلین بدون نسخه نمیدیم!
نسخه دارم
اینو که دیروز گرفتی عزیز جان
خوب گرفته باشم؟! در ضمن بچه نداشت بزنیم، حالا
یکی دیگه می خوام!
بقیش دیگه جدل الکیه
---------------------------------------------------
اوووووی ی ی ی ی !
بلی؟
این آمپول رو اشتباه دادین! اگه میزدیم مریض می
مرد تو جواب می دادی؟
ببینم؟ نه اینکه درسته؟ کی گفته اشتباهه؟
خانم دکتر گفت اشتباهه!
(آمپول هیوسین بود، از اینا که روش نوشته
دیسپاسمین، جناب تزریقات چی تا دیده بود، فکر کرده بود دگزاس، زهرشو ریخته بود)
برو بهش بگو چشمای کورشو باز کنه بعد زر بزنه،
خیلی هم درسته! تازه هیچکی با این آمپول نمرده!
---------------------------------------------------
الو داروخانه بیمارستان....
بله بفرمایید
می خواستم با دکتر صحبت کنم
بفرمایید خودم هستم
ببخشید آقای دکتر ما لوله ی مستراحمون گرفته، چه
جوری بازش کنیم؟
...
---------------------------------------------------
آقا این نسخه ی شما خط خوردگی داره، یه قلمش
آزاد حساب میشه!
می خوای آزاد حساب کنی، حساب کن، این فیلما دیگه
چیه در میاری؟
...
--------------------------------------------------
نسخه: فنوباربیتال 30 شبی 1، به علاوه داروهای
دیگه، پزشک متخصص اطفال
فنوباربیتال 30 که مدتهاست وجود نداره. به جاش
15 شبی 2تا
نیم ساعت بعد، بیمار نفس کش طلبانه وارد میشه
دکتر گفت دارو اشتباهه! تورو کی گذاشته اینجا که
داروی اشتباه میدی به بچه مردم؟؟
نه عزیزم این دارو همونه، قرص 30 الان تو بازار
نیست بهت 15 دادیم با تعداد دوبرابر!
نه، دکتر گفته اشتباهه، داروهاتون بگیرین میرم
یه جای دیگه!
نیم ساعت بعدتر، من پشت تلفون به جناب متخصص
آقای دکتر، شما که میدونید اینها باهم فرقی
ندارن، حداقل میشد تلفون بزنید!
نه خیر! شما از این به بعد نسخه ای رو که داروشو
ندارین "مشابه" ندین! تا مجبور به برخورد نشم!
---------------------------------------------------
بسه دیگه، ما به جزای گناهان ناکرده هر روز باید
اینا رو تحمل کنیم، سر شما رو درد نمی آرم بیشتر از این
(هرچند میدونم برای شما بیشتر خنده داره تا
دردناک!)
نمی دونم چرا همه تو سر داروخونه ی بدبخت میزنن،
پزشک از یه طرف، تزربقاتی از یه طرف، بیمار از طرف دیگه؛ همه و همه طلب خون پدرشون رو انگار از ما
دارن!
آخ جون بازی!
من از طرف سپیده جوجه* دعوت شدم به
بازی عکس میز! که اول می خوام این بازی خود گشودگیانه رو بازی کنم بعد برم سراغ
پست اصلی!
البته این میز درس خوندن من نیست! میز زندگی
منه! همه کارم رو همین جا انجام میدم، فقط برای خوابیدن و قضای حاجت(!) از پشتش
بلند می شم و در بقیه اوقات همین جا هستم. عکس دوم زوم کرده روی قسمت درسخونانه،
اون جزوه هم که می بینین مال امتحان پس فرداست که هنوز آکبنده! امشبم که شیفت
تشریف دارم! حالا یکی از روی این عکسا بگه من شغلم چیه؟ (جزوه رو نگاه نکنید اون
حساب نیست! جواب تنها هم نمره نداره!)
آخرین نکته اینکه از این عکسها پیداست که رنگ
مورد علاقه ی من زرده. میبینید که همه چیز رو توی مایه های زرد انتخاب می کنم حتی
تم اینجا هم زرده! (البته قهوه ای هم از نظر من زرد مایل به سیاهه). البته توی این
عکسا معلومه که عینکی هم هستم که دیگه نکته به حساب نمی آد!!
(خودم تا حالا این میزم رو اینقدر روانشناسانه بررسی نکرده بودم! مثلا همیشه فکر می کردم که این ساعتم چرا دیگه صبح ها زنگ نمی زنه؟!! الان با بررسی عکس فهمیدم که خواب رفته طفلکی! نکته های بیشتر، جایزه دارد!)
و در نهایت دعوت می کنم از داش مازیار و آبجی مرجان (با اینکه میدونم دیگه درس نمی خونن)، آبجی گیلاس (تربیت بدنی هم میز برا درس خوندن می خواد؟)، سارا، پت، مهناز، آرمیده، و در نهایت به عنوان شرکت کننده ویژه، سرکار آبجی المیرا، مبدع بازی!
-------------------------------------------
اما حرف اصلی یه اعتراض گونه است:
چند روز پیش (بیشتراز چند روز، خیلی وقته می
خوام اینا رو بگم وقت نمیشه، امروزم این بازیه منو کشوند به نوشتن) این آقای سردار
رادان داشت می گفت "هیچ قانونی وجود ندارد که خودرویی را از دادن سوخت به
خودروی دیگر منع کند"!! توجه کنید: تمام کارت سوختهایی که به دلیل فروش بنزین
تا به حال سوزانده شده، بر اساس "هیچ قانونی" بوده! سر داش محمود سلامت!
صد رحمت به شهر هرت!
اما قسمت دوم حرفای سردار رادان این بود "
پوشیدن چکمه در زمستان توسط زنان، بی حجابی محسوب می شود" من چند لحظه سکوت
می کنم تا خوب بخندین بعد ادامه میدم. (فرض کنید یه خارجی این حرفو بشنوه، چه فکری
در مورد مملکت اسلامی ما میکنه؟ تازه بقیش بدتره: چون باعث تحریک(!) میشه!!)
...
از این به بعد زنان در زمستان با دمپایی راه
بروند!
جناب سردار رادان، این دخترانی که امروز بیشتر
از هر مملکت دیگری آرایش می کنند و این پسرانی که با دیدن یک چکمه (البته به قول
شما، و حتما با توجه به تجربیات شخصیتون) خودشان رو خراب می کنند، محصول آموزشها و
قوانین اسلامی و دینی همین مملکت اند، جوانانی که امروز با مدل موهای سیخ سیخی و
چکمه های آنچنانی در خیابان راه می روند، همه متولدین دوره ی اسلامی و شکوفای بعد
از انقلاب اند. اینها همه دوران جنگ رو به خاطر میارن، خیلی ها اون موقع دانش آموز
بودن و در اوج اسلامیت پرورونده شدن! همه اینها در دوران راهنمایی و دبیرستان با
مانتو ها و چادرهای سیاه و یا سرهای تراشیده به مدرسه میرفتن. نتیجه ی همون سخت
گیری ها این شد که امروز به هر طریقی با زبان رفتار میگن : جناب آقا، سرور گرامی:
از "امنیت اجتماعی" شما متنفریم. جناب سردار رادان، اینقدر حرفهای
ابلهانه بزنید تا همه به ریش شما بخندند. اما، اینقدر دخالت در امور شخصی ملت، نه
تنها به محبوبیت شما نمی افزاید بلکه هر لحظه این شما و مردم را به پرتگاه نزدیکتر
می کند!
* به قول یکی از دوستان مشترک
تمام شد.
سه سال (شایدم بیشتر) خودتو برای یکی میکشی و
توی این مدت به جز بی محلی، تحقیر و توهین هیچی ازش نمی بینی. درست موقعی که دیگه
داری فراموشش می کنی و میری سراغ یکی دیگه، پیداش میشه و حرفای عاشقانه ای که
همیشه فکر کردی اصلا بلد نیست زیر گوشت میخونه...
بهش اس ام اس زدم: Sorry but I’m dating another girl
و تمام شد.
آرزوهایی که باهاش داشتم. رویاهایی که اون همیشه
پای ثابتش بود. همه ی نقشه هایی که توی این چند سال برای آینده کشیده بودم. همه
چیز تمام شد.
و حالا، حس پشیمونی مثل الاغ پیچیده توی وجودم.
با دست خودم خط بطلان کشیدم بر همه چیز. باز هم، خودم، همه ی پلها رو خراب کردم.
قلب کسی رو شکستم که عشق اولم بود. کسی که همیشه فکر می کردم بیشترین شباهت فکری رو به من داره... مگه
اون کم مال منو شکسته بود؟
و هرچی بود یا نبود تمام شد.
تمام شد. و من یک عمر باقی دارم برای حسرت
خوردن.
------------------------------------------------------
حالا درک می کنید که چرا حسی برای آپ کردن
ندارم؟
بر می گردیم!
سلاملکم!
ببخشید که نبودم یه مدت! یه سری مشکلات درونی داشتم که البته هنوز هم حل نشده آنچنان، اما میشه یه پست کوتاه نوشت، البته کوتاه بودن پست ربطی به مشکلات درونی نداره! به خاطر اینه که از وقتی اومدم اینجا (حالا میگم کجا) کی بردم رو عوض کردم و این کی برد جدید حروف فارسی روش نداره و یه کمی تایپیدن باهاش مشکله
اما باید خدمتون عرض کنم که بنده تشریف آوردم آمریکا!!! البته نه واقعا! بلکه به صورت مجازی! این که میبینین هر روز به بلاگتون سر میزنه و جلو آی پیش پرچم آمریکا میزنه، غریبه نیست، داش علی خودمونه!
47 هم از مسافرت خارجه برگشته (سویس رفته بود یه نفرو "هد شات" بزنه بیاد! کلی شکلات برام آورده! آخ که چه با معرفته این پسر! این عکسا رو هم تو سویس گرفته، گفته بذارم ببینین، حال کنین!

در مورد جدایی و این حرفا که بهش گفتم فقط گفت:
Je
n'ai jamais su en réalité ce que voulait dire se faire quitter de
quelqu'un... je crois plutôt que lorsque que nous nous séparons de
quelqu'un, ce n'est que nous même que nous quittons ou bien une partie
de nous que nous n'aimons plus. L'autre quand à lui, quant à elle
demeure toujours dans notre coeur mais sous une autre forme: celui du
souvenir peut être...a
منم زیاد سر در نمیارم! ولی کلا منظورش این بود که حرفشم نزن!
*** برای دیدن عکس ها در سایز اصلی روشون کلیک کنید!
کلید واژه
"این رنگی"، ها حدود 1 روز بعد نوشته شده اند.
راستیتش امشب قصد آپ کردن نداشتم! اما...
من معمولا کاری به این هیت شمار وبلاگم ندارم، و زیاد توش سر نمی کنم ببینم چی به چیه، ولی صحبتی که با یکی از دوستان (به عبارتی دوستان دوستان) داشتم باعث شد کنجکاو بشم و یه سری هم اینتو بزنم و ببینم کیا به دیدن بلاگ من اومدن، کلا نتایج زیاد عجیب نبود، به جز قسمتی که مربوط می شد به لغات کلیدی که کاربران با جستجو کردن اونا به بلاگ من رسیده بودن: می خوام این کلمات رو بررسی کنم:
(راستی اگه الان 10 سال بعد از تاریخ این پسته و داری میخونیش، و کنجکاویت گل کرد و رفتی توی وب استتز و دیدی کلمات اینا نیستن زیاد تعجب نکن! کلمات بررسی شده مربوط به زمان نوشته شدن پُسته!)
1. خوب همونطور که انتظار میره بیشترین کلمه ای که کاربران رو به بلاگ من کشونده، داش علی بوده که خودش کلی پارادوکس داره! کسی منو با نام داش علی نمیشناسه که بخواد سرچ کنه تا بلاگمو پیدا کنه! هرکی هم اینجا رو دیده خوب لینکشو داشته. هیچکی مخشو خر گاز نگرفته که بیاد با اسمای مختلف دنبال بلاگ بگرده! و باز هم از طرفی اگر قرار باشه یه کلمه کلیدی کاربرانی رو به بلاگ من کشونده باشه، خوب اون کلمه غیر از داش علی چی میتونسته باشه؟ (کی فهمید چی شد؟!) در نهایت میشه اینطور نتیجه گرفت که کسایی که با سرچ کلمه ی داش علی اومدن به بلاگ من، در واقع با کس دیگه ای کار داشتن و کسانی که برای دیدن من اومدن، اونایی نبودن که جستجو کردن! شایدم بر عکس بوده باشه، کسی چه میدونه! (والا!)
2. کلمه دوم: اویز ون! خدا به دور! کلی فکر کردم تا ببینم این چه ربطی به بلاگ من داشته! ولی نفهمیدم!!و باز کلی فکر کردم که چرا این کلمه اینقدر جستجو شده! (خودت یه سرچ تو گوگل بزن تا بفمهمی!) و در نهایت از این همه استفاده به جا از اینترنت توسط هم میهنان عزیزم، شرمنده شدم!
3. در بین کلمات جستجو شده هم یه سری اسم دارو مثل آمپول دگزا، سفتریاکسون، شربت تئوفیلین جی و غیره هم به چشم میخوره که بندگان خدا حتما اطلاعات دارویی می خواستن و گوگل دستشون رو گرفته راست اورده اینجا!
4. همچنین کلمات بسیار جالبی مثل اتبوس! اتبوس رانی مشهد! مزرعه آستان قدس رضوی!! هم هست! که واقعا نمی دونم ربط مزرعه آستان قدس رضوی با اینجا در چی بوده! یه بنده خدایی به آزمایشگاه ما توی دانشکده می گفت "طویله"!! خوب لابد بلاگمون هم مزرعس دیگه!
5. و اما میرسیم به قسمت خجالت آور تر قضیه که کلمات کلیدی بسیار پست و حقیری برای جستجو در اینترنت توسط هم زبانان ما استفاده شده و اونا رو به این بلاگ رسونده. ساده ترینش سک سی بوده! که من در وصف ابوالفضل به کار بردم! ولی دستم درد نکنه که خوب زدم تو پر هرکی دنبال س ک س بوده! اومده رسیده به یه متن اجتماعی، ضد مذهبی! کلی ضایع شده! بعضیاشم فکر می کنم پرشین استت سان سور کرده مثل "... با حیوانات" یا "فیلم..." که این نرم افزار طفلکی خجالت کشیده و کلمه اصلی رو با سه نقطه جانشین کرده! یا "..." (سان سور شد، هرچی فکر کردم دیدم نوشتن این کلمات حتی به عنوان مثال دون شأن من و بلاگمه) (واقعا ببین یارو چی سرچ کرده!)
اما نتیجه اخلاقی: بر خلاف اون چیزی که اکثر ما داریم ادعا می کنیم، هنوز هم از اینترنت در کشور ما بیشتر برای مقاصد خلاف اخلاق داره استفاده میشه! تازه در مورد بلاگ من که خیلی سانس ور شده و تر و تمیزه، بیشتر از نصف کی ورد هایی که ملت رو اینجا آورده، س ک س و امثال اون اند؛ حتما بیشتر از 70-80 درصد از کلمات مورد جستجوی مردم ما در همین مقولاته! و یه نکته هم داره برای کسانی که می خوان بلاگشون مشهور بشه! هر چند خط یک بار از این کلمات استفاده کنید!! دو حالت داره، یا فیل تر میشین! یا هم هیتتون میچسبونه به سقف!
توجه نکردی چی شد! الان یه بازی بلاگی متولد شد:
"هفت تا از کلمات کلیدی که مخاطبان را به وبلاگ شما رسانده، تجزیه و تحلیل کنید"
و دعوت میشود از آبجی سپیده، داش مازیار، آبجی مرجان، آبجی المیرا، آبجی گیلاس، آبجی مهناز، آبجی پت، آبجی آرمیده و آبجی سارا که شروع کنند این بازی را و بپراکنند آن را در وب! فقط آن نگویند که آیندگان گویند شرمش باد! (در ضمن خودم میدونم که دکتر مازیار بلاگشو تعطیل کرده، اسمشو آوردم که همه ی مدعوین مونث نباشند!)
پ ن: کی فکر می کرد بین من و 47 به هم بخوره؟ راست میگن بعضی وقتا مغز به یه راه میره و دل به یه راه دیگه... اگه دیدین یه روز 47 از توی لیست نویسندگان این بلاگ خارج شده و رفته تو لیست دوستان، تعجب نکنین! کار روزگار همینه! بعضی ها با خودشون هم قهر می کنن! من و 47 که سهله...
افاضات دوستان PermaLink جمعه، 2 آذر، 1386 - داش علیداش علی و کدئین
سلام!
آقا ما سرمون درد می کرد 5 شنبه شب، رفتیم یه
دونه قرص استامینوفن کدئین (اونم خوارزمی که به قول مصرف کنندگان حرفه ای (!) مفتش
گرونه) رو نصفه کردیم و انداختیم بالا! چشمتون روز بد نبینه! من که شبا به زور
موقع اذون صبح می خوابم، 10 و نیم افتادم! صبح جمعه رفتم دارو خونه دیدم نه بابا،
خیلی منگم! رفتم اون پشت(!) 2 ساعت خوابیدم! بیدار که شدم دیدم فایده نداره، 3-4
لیوان چای سیاه خوردم! یه دونه پسودوافدرین* هم انداختم بالا بلکه اثرات اینو
آنتاگونیزه** کنه ولی نشد، باز ظهر که اومدم خونه سه ساعت دیگه هم خوابیدم! تازه از
شنبه صبح هم ویثدراوال سندرم*** از خودم دَروَکردم! اینقدر سردرد گرفتم که داشتم
کور میشدم! کلا ببینید پاسخ به دارو در افراد مختلف چقدر فرق داره! من، آدمی که
شرطی دوتا اگزاز**** می خورم میرم شیفت شب وای میستم و هر بنزودیازپین***** دیگه
ای، با 10 میلی گرم کدئین مردم و زنده شدم! کلا فکر می کنم این رسپتور های
اپیوئیدی****** من خیلی اُوِر اکسپرس******* هستن! یه بار دیگه اومدم
ترامادول******** خوردم! ببینم این مگه چه حسی داره؟ دیگه وای وای، اول که تا سه
چهار ساعت هی عق زدم، هی عق زدم که راحت روده هام از دهنم اومد بیرون، بعد منگ، بی قرار، عرق کن! و هر حالت بد دیگه ای که
فکر کنید بودم. تا چند روز هم مثل اسب آبی می خوابیدم!
حالا فکر می کنید چرا ترامادول خوردم؟ برا اینکه
ببینم چه مزه میده! یکی نبود بگه اگه سیانور هم جلو دستت می ذاشتن، می خوردی؟ قابل
توجه همکاران داروساز، این چیزایی که هر روز دست مریضا میدین، نقل و نبات نیست،
داروئه! هوس نکنید بخورید!
کلمه ها و ترکیب های تازه:
*2متیل آمینو 1 فنیل پروپان 1 اول، یک آمین
سمپاتومیمتیک،دارویی که عوارض جانبیش بی خوابی و افزایش فعالیت دستگاه گوارشِ،
پیشسازِ اِکس.
**خنثی، بی اثر.
*** همه ی نشانه هایی که موقع ترک یک دارو دیده
میشه.
**** یک بنزودیازپین سریع الاثر، خواب ایجاد کن
فوری!
***** خانواده ای از داروها که کل –پام ها بهش
تعلق دارند.
****** گیرنده های دارو های تریاک مانند.
******* بیش فعال، وقتی ژنی بیش از حد تکثیر شده
باشد.
******** 2 (دی متیل آمینو متیل) 1 (3 متوکسی
فنیل) سیکلوهگزانول، یک اپیوئید آتیپیک سنتتیک، طلای ناب! نفس! جیگر!
پ ن 1: امروز داشتم اتاقم رو مرتب می کردم، مثل
همیشه اکثر وقتم رو مرتب کردن کاغذ ها و مقاله ها پر کرد، پرونده هایی که ورق زدن
هر کدوم خاطرات گذشته رو برام زنده می کرد. رسیدم به پوشه ای که روش نوشته بودم LJ، حتی ورقشم نزدم؛ پرتش کردم بین
پروژه های بسته شده.
پ ن 2: امروز شد دوهفته، سکوت مطلق.






